You are currently browsing the monthly archive for مارس 2008.

تب

1 – سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی   

                                                       چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی…

2- آدم ها خیلی سریع معتاد میشن! این اعتیاد بد دردیه برادر بد! ;)

3- تب دارم! کلافم! کلافگی تب وحشتناکه مخصوصا اگه زیاد طول بکشه! ولی به خود خسته داغونم یه ریز می گم بند می آد! بلاخره می ری دوش می گیری حوله رو می کشی رو موهای کوتاه و می گی چه حمومه خوبی بود و چه مریضی لعنتی! بعدم موهات رو سشوار می کشی و ژل می زنی به موهای 3 سانتی و خودت رو هی فحش می دی که زیر مقنعه اذیت می شی! رژ هم می زنی بعد به خودت تو آینه زل می زنی ، می ری با حرص ماتیک رو پاک می کنی! نفس عمیق می کشی می شینی جلو دو تا کامپیوتر هات و زیر لب می گی “کار زیاد …” !!! به هر حال زندگی جریان داره! این زندگی بد مصب! :(

4- بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم!

5- متاسفانه حس و حال پست قبل ادامه داره! جواب هام حسابی حالم رو گرفت! نهایتش بیمارستانه دیگه! :( (

مرگ

 

1- از یکی از روز های فروردین می ترسم! ترسی که تا حالا نداشتم ولی خب بدجوری تو رگ و ریشم داره جا خوش می کنه! هیچ وقت از مرگ نترسیدم همیشه فکر می کنم که آخر یه روزی هر کسی می میره! ولی من از دردسر کشیدن می ترسم از این که کسی به خاطر حالم ناراحت باشه می ترسم دوست ندارم که کسی از دردم از ترسم از اذیت شدنم ناراحت شه! و می ترسم از درد کشیدن! می ترسم! من دیگه نمی خوام درد بکشم! نمی خوام! :(

2- توی این روزها توی حالتیم که شاید کمتر کسی تجربه اش کرده باشه! مدت هاست می دونم احتیاج دارم با کسی در موردش حرف بزنم! ولی خوانواده ام گزینه متاسبی نیستن چون ناراحت می شن! سخته با دوستایی حرف بزنم که جای گوش دادن به حرفام و دلگرمی دادن بهم بگن خفه شو این چه حرفیه! مشاور هم نمی شه ! چه حس  حال بدیه!

3- این روزها هم می گذرن! این حس و حال هم می گذره! فقط داره یه ذره بهم فشار می آد برای همینه که دائم به خودم می گم “تحمل آدم خیلی خیلی بیشتر از اونه که فکر می کنه!”!

sadness

 مکان: دانشگاه صنعتی امیر کبیر

زمان: پاییز  – بازیگران : چند دانشجوی دختر

- این نقی بچه خوبیه ها! چه قدر لطف کرد اومد این کد رو برامون توضیح داد!

0.5 ساعت بعد در حالی که گوینده جملات بالا حضور ندارد.

- این نیره از این نقی خوشش می آدا ! ببین من کی گفتم!

- می گما اصلا اینا به هم نمی خورنا!

مکان:دانشگاه صنعتی امیرکبیر

زمان: زمستان 86 –  بازیگران: 2 دانشجوی دختر و دو کارگر و مامور زن دانشگاه و  مامور مرد حراست دانشگاه

دختر با یک هول و تکون از جاش می پره یه تنه چندش آور همراه با یه سری ناسزای خجالت آور نزدیک در دانشگاه!

- شما اینجا وایسادین پس چی کار؟ بلد نیستی جلوی اینا رو بگیری؟ (در حال گریه)

- (یه نگاه می کنه تا شاید بتونه به مانتو یا آرایش گیر بده ولی دختر خیلی سادس) اِ اِ خب گریه نکن حالا کوش ؟ برو پیداش کن بیارش!

-(نگهبان مرد با نگاه چندش آورش به دختر لرزان و گریان با خنده و کیف نگاه می کنه)

تنها فکری که توی ذهن دختر می آد اینه که دیگه از 20 سانتی هیچ مرد ایرانی رد نمیشم!

مکان: ایران

زمان: صبح – ظهر – شب   – بازیگران :  مردان و زنان ایرانی

ژانر: ترس         

- خلاصه داستان:

روایت اول :            ( راوی: اول شخص مونث )

الهی مرده شور این مردا رو ببرن! الهی ننشون به عزاشون بشینه! ولی خب ولی بگما همشونم اینقدر بد نیستن! البته خب اگه پابند فیمینیسم چیه اینا باشن و دره ماشین رو واسم باز کنن و کتم رو بگیرن تا بپوشم و برام رولکس بخرن اونوقت می تونم راجع بهش فکنم! اگه اومد برنامه ام رو نوشت و homwork ام رو حل کرد حالا مگه مهمه که دستمم بگیره؟ خب براش چند تا عشوه هم می آم مهم اینه که هم این کار کلاس داره هم خب خوش می گذره! خاک تو سرت! ببین الان اونا دارن کبابشون رو می خورن تو هنوز به پیتزات نرسیدی!

روایت دوم:               (راوی:اول شخص مذکر )

مشکل من این دولته! من باید نیازم رو بر طرف کنم! تبرج یعنی چی؟ اِاِ یه لحظه صبر کن رسیدیم دبیرستان دخترونه! بزار ببینم می تونم یه حالی ببرم!

روایت سوم:           (آبشار – ناراحت – غمگین – بد بین)

متنفرم از تمام زنایی که از جنسیتشون به عنوان سلاح استفاده می کنن! از تمام کسایی که به اسم های مختلف و با عنوان های مختلف شعار می دن و وقتی به پاش می افته از زن بودنشون استفاده می کنن!

متنفرم از مردای ضعیف النفس و بی جنبه! اون کارمندی که توی تاکسی خودش را می اندازه روت! اون دانشچویی که توی کلاس، کوریدر، سایت یا هر جایی به خودش اجازه می ده بهت تیکه بنذازه! اون پسری که به جای اینکه تو رو هم کلاسی ببینه یه دختر هم کلاسی ببینه! اون استادی که اینقدر مزخرفه که برای توهین به تو به دانشچوهاش راجع به شوهر کردنت حرف بزنه! از تمام پسر هایی که جای جلوگیری از این رفتارها می خندن بدم می آد!  

از این مملکت این خاک مزخرف اهورایی متنفرم! از خودم بدم می آد که این روز ها فقط به فکر فرارم!

مکان : کانادا – آسانسور خوابگاه یکی از دانشگاه ها

زمان : نا معلوم  – بازیگران: یک دانشجوی پسر با ملیت ایرانی یک دختر دانشجوی خارجی

- …

پسر به سه ماه حبس محکوم می شه! و در دادگاه اظهار می کند که در ایران این قبیل حرکات دارای مشکل خاصی نیست! و موج خشم ایرانیان (علی الخصوص مقیم خارج) برای آبروی از دست رفته! و تعجب ملیت های دیگر!

مکان : نامعلوم     -    زمان : نا معلوم   

و داستان به قوت خودش باقی است…

مکان رستوران رفتاری – سعادت آباد

زمان زمستان 86 – بازیگران: دو نسل سومی و مادر نسل دومی شان

- اَاَاَ چه قدر شلوغه! ای بابا باید اسم بنویسیم!

- نوشتی؟

دقایقی بعد: 

- چی شده؟ بیاین بریم پرپروک! نظرتون چیه؟ به چی زل زدی؟ چی شده؟

افراد حاضر در صحنه مکان را به سوی جایی دیگر ترک می کنند!  و سوالی که توی یکی از ذهن ها پر پر می زنه اینه که اون دو دختر بلوند با پسرک صف نگه دار چه کردند و به چه قیمتی که به این راحتی جایی توی رستوران پیدا کردند ؟ و چه گارسون ها و پادوهایی به خیال خنده دروغین دخترکان بلوند و گرفتن دستشان باز هم درس کلاس سومشان را از یاد می برند ؟

مکان دانشگاه تهران – دانشکده کامپیوتر

زمان زمستان 86 – بازیگران: دو نسل سومی( دانشجو)

- شما سال آخرین؟ پروژتون راجع به چیه؟ استادای اینجا چطورین؟ (دختر قیافه دانشجویی نسبتا با حجاب و بی آرایش)

- در خدمتون هستم

 به کارتی که به سمتش دراز می شه زل می زنه !

مکان: درب ولی عصر – دانشگاه صنعتی امیرکبیر

زمان: پاییز   -  بازیگران : چند دانشجو مهندسی

- هی جیگر….

تنها یه خط صاف توی ذهن طرف که بار خر کتابی چند!

ادامه دارد…

1 – چه قدر خوبه که یه آدمی مایه آرامش و منبع الهام باشه! چه قدر خوبه که آدم یه دوست خوب باشه! و چه قدر بده که این ها رو بدونی ولی هیچ کدوم از این خاصیت ها رو نداشته باشی!

2- زندگی کردن بدون نت گاهی غیر ممکن به نظر می رسه!

3 – دلم می خواد ایگنورت کنم! دلم می خواد ولی نمی شه!

4 – چه قدر این اینترنت پر سرعت کیف می ده!

5 – می گم تایپ کردن با کیبورد بدون لیبل فارسی سخته چه قدر!

هه! ه! می گن سال جدید اومده! چه مسخره! شوخی لوسی بود!