You are currently browsing the monthly archive for دسامبر 2007.

داشتم درس می خوندم! یهو اخوی عزیز گفت بی نظیر بوتو رو کشتن ! چه قدر یهو حالم بد شد! نمی دونم چرا؟ چون شاید از بچگی همه می گفتن شبیه مامانمِ روش تعصب پیدا کرده بودم! خیلی ناراحت شدم! خیلی زیاد! خیلی نامردیه کشتن! از هر نوع عمدی اش! نامردیه! چه کشتن صدام باشه! چه کشتن بهترین آدم دنیا! چه موسولینی ! هر کسی!

راستی می دونین اون موقع که صدام رو گرفتن پدرم می گفت چی کارش کنن؟ (یعنی می گفت نکشینش کمشه!) می گفت باید بندازنش توی قفس بذارنش یه جایی مردم برن ببیننش و تا آخر اون تو نگهش دارن! می دونین چه قدر تنفر پشت این حرفه؟

من از متنفر بودن،متنففففففففففففففففففففففففففففففرررررررررررررررررررررررم

امیدوارم روزی نیاد که واقعا از کسی متنفر بشم!هر چند که واقعا یه سری انسان ها لیاقت این انسان بودن رو ندارن! ولی خوب به نظرم خدا گاهی یه ساینی رو زمین می ذاره که حس های مختلف رو تجربه کنیم! شاید اگه این جوری فکر کنم راحتترم

امشب شب یلدا بود! من دارم الان برنامه می نویسم! چه فرقی می کنه؟ هان؟ آدم اگه دل و دماغ داشته باشه و بهش خوش بگذره یا اهل خوردن باشه که براش فرقی نمی کنه! اگرم که اهلش نباشی که مثل من امشب برات یه شب عادی می شه مثل بقیه شب ها!بهر حال به نظرم اینقدرم بزرگ و مهم نیست حتی نوروز! رفتم خونه مادر بزرگم چقدر سفید شده و من احساس می کنم که اون پیر شده! و چقدر دوست داشتنی! هرچند که من هیچ حس یلدا ندارم!

 اینقدرم من ننرم که از لجم میوه هر شبم رو هم نخوردم! اصلا امروز به جز نهار چیزی نخوردم!

آخه می فهمید چی می گم؟ شماها مثل من روز های خاص (اهورایی و زرتشتی) دلتون نمی گیره؟

 

1- آقای ساعت رو می شناسین که؟ همون 119 رو می گم! چند روز پیش ها صبح که ساعت کوکش تموم شده بود زنگ زد مامی بهش که ببینه نظر ایشون چیه؟ ولی اون آقاهه از اون خونه رفته بود! یکی دیگه ساعت رو اعلام می کرد ما سه تایی کلی نشستیم غصه خوردیم که هیییییییی این یارو چرا بی خبر رفت؟ بعد من هی یادش افتادم نوستالوژی ام می گرفت! اومدم اینجا اعلام بدارم دیدم که نه از اون خونه نرفته! ظاهرا رفته بوده مسافرت و دیدم که دوباره خودش می گه که عقربه ساعته زمان به رقص آمده تا که دَمادَم زند دَنگ دَنگ دَنگ!(زده به سرم ،تِیک ایت ایزی)

2- تازگی ها یکی از کشف های مهم رو تو یونیو انجام دادم ! اونم کشف لذت رو شوفاژ نشستن!  تو خونه با این شوفاژ های نازک که نمی شه نشست ولی تو دانشگاه اون هایی که از دیوار فاصله دارند خیلی جای خوبیه! اینقدددددددددددددددده حسه خوبیه! مخصوصا اون شوفاژ کوچولوه دَمِ آزمایشگاه عاملها! باور کنید می ارزه امتحان کنید ! حتی شما دوست بی دل و جرات عزیز!

3- فقط 5 تا ازشون مونده! دوباره باید بگردم دنبالشون با مامی! باید هی به این و اون بگیم تا بتونیم پیدا کنیم! می گن بخاطر تحریم های ایران که پیدا نمی شه! ولی من حوصله درد رو ندارم همین که هرروز دارم بسمه دیگه این دفعه بلا سرم بیاد دیگه نمی تونم تحمل کنم!خیلی بده که آدم زندگیش لنگ چند تا دونه قرص باشه! من نمی دونم من مهمترم یا انرژی هسته ای؟ اگه سالمین قدر سلامتیتون رو بدونین !

پی نوشت:

100% = 70% + 30% =  25% + 20% + 10% + 15%

توضیح بالا اینکه: من در روز کلا 70% انرژی دارم! 25% صرف تحمل درد می شه! 20% صرف فکر کردن به مسائل درسی می شه! 15% صرف حرص و جوش خوردن! 10% باید صرف حال خوب و احوال قشنگ و اون لبخنده و ناز و اینا بشه تا بگن واااااااااااااااااای چه دختر ملوسی! که خدا رو شکر چون نه خودم نه مام اند دَدَ ازم توقع ندارن پس صرف تحمل زندگی و حرف زدن با کسانی که دوست دارم  و در موردی که دوست دارم میشد! حالا از این 10% می خوام 30% بدم به روبوکاپ تا حواس خودم رو از این وضعیتی که توش گیر کردم بیام بیرون! من کمک می خوام! هَل یاسِرَ یَنسُرنی؟

شیرین که باشی خیلی ها دورت جمع میشن،وقتی به خونه ی دلت راهشون میدی بی هوا میپرن تو! صاحبش میشن! نمی فهمن مهمون یعنی چی،پاشون رو از گلیمشون بیرون میگذارن.اینجاست که خشم پیش میاد و احساس گناه،فرار می کنی،فرار می کنی…ممکنه فراموش بشی اما هیچوقت فراموش نمی کنی 

دیگه هیچی مثل اولش نمیشه و من هم نمی خوام که بشه

 من تلخی رو برای باقی ِ عمرم انتخاب کردم

 

من فکر کنم خیلی از ما ایرانی ها دیگه به این روش عادت کردیم! به این روش که خیلی از مواقع به نام طرح اکرام یا طرح نمی دونم مثلا کمک به خانواده زندانیان یا از همین قبیل طرح ها و کارهای خیریه که  هزارتا  اسم دیگه  هم داره! واقعیتش اینه که من اصلا از این جور طرح ها که حتی مثلا سازمان دهی شده هم انجام می شه خوشم نمی آد! مثلا یادمه یه زمانی که هفته نامه چلچراغ می خوندم(اون موقع ها که جوون بودم!) یه دختری بود به اسم مهرانه که واقعا نمی دونم بعدش چی شد یعنی اِنقدر بدم اومد که دیگه بعد از یه مدت اون هفته نامه رو نخریدم!این مجله هی راجع به این دختر که یه بیماری حاد تنفسی داشت نوشت و بعد از یک مدت توی اون هفته نامه براش پول هم از مردم جمع کردن! این برانگیختگی احساسات زیاد تو من اثر نداره ! حداقل در این راه های صدا و سیمایی و مجله ای! حالا دفعه قبل توی نسیم هراز یه مردی که صورتش از بین رفته ازش گزارش تهییه کردن و این دفعه توی مجله نوشتن که قراره نمی دونم چه جوری مجانی عملش کنن!

از یه طرف دیگه به خودم می گم اگه که خودم توی این وضع گرفتار بشم اگه در حال مردن باشم اگه یه روزی بخوام نمی دونم از ترس یا دلبستگی ،به این دنیا چنگ بزنم اون وقت حاضرم این کار رو بکنم؟ یعنی کمک های این طوری یا به اصطلاح صدقه رو قبول کنم؟  احتمالا آدم هایی که بخوان بودن رو تجربه کنن این کار رو حتما بکنن! شاید من هم! نمی دونم!

البته توجه دارین که من منظورم اون مسئله کمک که خودم هم طرفدارشم نیست! همون که توی نمی دونم چند پست قبل توضیح داده بودم! اونجا اگه یاتون باشه بحث انگیزه های شخصی آدم ها بود و اینجا بحث انگیزش افکار عمومی و تاثیر پذیری! 

پی نوشت: هرچقدر سعی می کنم به رو خودم نیارم نمی شه! دارم رسما منحل میشم! حالم خوش نیست! می دونم باید کمک بگیرم ولی نمی دونم از کی و یا چی