You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2007.
حالم بده! اوضام به هم ریخته! روی پام بند نیستم! آشفتم! دلم از دیدن یه مشت آدم کله پوک به هم می خوره! کاشکی هولدن ناطردشت شده بود! کاشکی من رو می گرفت که نیفتم! با یه مشت جونور که اسم خودشون رو گذاشتن آدم چی کار باید کرد؟ نمی دونم! اون هایی که فقط به فکر خودشونن! انسان های رذل و پست! توی هفته گذشته خورد شدم، شکستم! مگه من چه کردم؟ شکستم! پودر شدم! از درون تهی ! چه کسی گفته بود؟ نمی دونم! از من جسمی نیم بند و نیم سالم مانده نه روانی و نه روحی! حالم از دیدنتان بد می شود ای تمام رذل های عالم!
1- امروز وقتی داشتم راجع به انجمن جدید برای مامانم حرف می زدم و سعی می کردم براش حسم رو تعریف کنم یهو دیدم دارم گریه می کنم که به یه شیون تاریخی بدل شد! آره ! گریه کردم! هم به مامانم هم به دوست گرمابه گلستانم گفتم چارتا تیر و تخته انجمن رو که نمی سازه این آدم هاشن که می سازنش! آره دلم برای بچه هایی که دیدمشون و دوستشون داشتم تنگ می شه! حتی برای اون هایی که توی انجمن اسمشون رو شنیدم حسن خسروی ، پویان فضلی ، یوسف که نقاشی کشیده یا نمیدونم خیلی های دیگه! دلم تنگ میشه برای نامه نوشتن های آقای داوودی برای غصه خوردن های علی برای احسان و کیوان و سودوکو، برای فواد و حسن و اون آهنگ های خارجکی که از سطح علم من بالاتر بود! برای پوسترهای صابر باور کنید دارم گریه می کنم! دوستون دارم ! به خاطر اینکه دلخوشی یه مقطعی از دانشگام بودین! روزی که ازتون سوال کردم آقای داوودی و گفتی بیا تو از اون میز سیاهه اون وسط می ترسیدم روزی که نشسنم زمین زار زدم اندازه یه دنیا ناراحت بودم یادتونه فقط نگام کردین آقای داوودی؟ مریم چه قدر اون روز دعوام کرد کیوان کلی چپ چپ نگام کرد و من فقط نوشتم نمی دونم با دلم چی کار کنم! حالا چه فرقی می کنه که انجمن شده شورا مهم اینه که شما ها کاری کردین که فکر کنم دلم مهم نیست با دستام یه کاری میکنم!
2- نمی رسم نفس بکشم اونوقت از خودم توقع پست در کردن واسه این بلاگ جدیدم که هیچ دلبستگی خاصی هنوز بهش پیدا نکردم رو هم دارم! سرم خیلی شلوغه یعنی الان خلوت تر شده ولی خب می دونین سادیسم چیه؟ من که نمی دونم ولی فچ کنم من دارم! اینقده دوست دارم این حالت رو! خیلی زیاد!ولی خب دیگه به هر حال هر چیزی گاهی پیک میزنه
3- دلم نشر چشمه می خواد!
4- اوووووووووووووووووووووه اینقده کار دارم که دوباره برگشتم به عصر بی خوابی و بی خبری
5- آهان امتحان های میان ترم هم که هست! و من هم با این قول دادن به خودم آباد کردم! تازه باید پروژه هم بنویسم!
6- دیگه اینکه دلم می خواد برم سر کار! به اطلاع هم رسوندم! شاید از ترم دیگه! شایدم نه!
7- دیگه یواش یواش شاید ماشین ببرم دانشگاه! ولی فکر نکنم به درد بخوره زیاد! بدتر اذیتم می کنه!
8- بابت پست پیش هم هنوز در همون حالتم ولی خب دیگه باید بگذرونیم! به قول خانوم نویسنده “عادت می کنیم!” هر چند که من همیشه از عات کردن می ترسیدم!
نمی دونم خستگی و افسردگی ام مال چیه؟ بی انگیزگی! تاسف! درد! همه این حالت ها وقتی توی یه آدم جمع بشه و اون آدمه خیلی خیلی تنها تر و بی رفیق تر از اون باشه که بتونه خودش رو جمع کنه از آدمه چی می مونه؟ دختر شورا می فرماید این ترم افسرده ای! به اینم سرایت کرده!(اشاره به دوست گرمابه گلستانم) این ترم با انگیزه شروع شد و بی انگیزه ادامه دارد! تحمل آدم ها بیشتر از اونه که خودشون فکر می کنن! توانایی هاشون هم! ولی نمی دونم! دارم هی تلو تلو می خورم! دارم با سر می خورم به دیوار! آرزوهای بزرگ دارم! نه نه! اهداف بزرگ دارم! راهشم بلدم! همراهم دارم! مشوقم زیاد دارم! ولی نمی دونم وقتی به خاطر دختر بودن توی تیم روبوکاپ انتخاب نشی! وقتی که دلت از هر چی دانشگاهه بگیره وقتی هر چقدر هم سیب زمینی باشی بازم از شدت بغض و نفرت از همه کس و همه چی توی راه سر چار راه فلسطین بزنی زیر گریه! وقتی به هیچ کس نگی که من می فهمم توی سرت داره چی می گذره! وقتی به روی خودت نیاری! اصلا سیاست و آزادی دیگه برام مهم نیست! خودم هم نمی دونم چه مرگمه! می دونی خیلی بهم فشار اومده که چون یه دخترم توی تیم انتخاب نشدم! وقتی که شب می رسی خونه از شدت درد تب کنی! وقتی دکتر می گه باید تحمل کنی! این دیگه از آدم جنازه هم نمی ذاره! می گن حیفی برو ! می گم نه می خوام فعلا اینجا باشم می ترسم دستتون رو ول کنم! می گن با هم می ریم چهارتایی میریم هم درس می خونی هم شاید دکترها یه کاری تونستن بکنن! می گم نه تنها تر از اینکه هستم بشم! میگن برو درس بده تو دوست داری! نه ! کار کن! نه! لپ تاب بخر ! نه! چرا ؟ نمی خوام! چرا؟ دوست ندارم! آخه چرا؟ احتیاج ندارم! چرا ؟ نه نه نه! وقتی به شعورم توهین بشه عصبانی می شم! می تونم اینقدر ….! حالا چه به شعورم شک بشه و چون دخترم انتخاب نشم! چه به اینکه آقای شورا به دوستام که می دونم چه قدر زحمت کشیدن توهین کنه! نمیتونم دروغ بگم بدجوری دلم می خواست لهش کنم! بدجوری! چه وقتی آقای هسته علوم کامپیوتر شعور من رو ندیده بگیره و باهام طوری رفتار کنه که توی عمرم با کسی رفتار نکردم ! وقتی لطفت رو وظیفه ات بدونن بهم بر می خوره! وقتی که مهربانی ات رو به جای علاقه بگیرن به سر حد انفجار می رسم! دارم از درون متلاشی می شم! کمک می خوام ! انگیزه می خوام! می فهمید؟کمک میگیرم از خانوادم! دست به دست هر کمکی نمی دم! می ترسم! بهتون شک دارم! حس نمی کنم یاری باشد و یاوری! من بچه پرروام؟ نه نیستم! تو خالی تر از اونم که بتونین بفهمین! من تو رو دنبال خودم کشیدم؟ این خیلی حسه بدیه خیلی! چرا این طوری فکر می کنن؟ چرا نمی فهمن من این نیستم که هستم؟ دست خطم خیلی بد شده! دیگه قابل خوندن نیست! چون دیگه حوصله ندارم درس بنویسم! وقتی نمی تونم استادهام رو دوست داشه باشم! نمی تونم درس هام رو دوست داشته باشم چون اون وقت نمره نمی آرم! نمی تونم همکلاسی هام رو دوست داشته باشم! نمی تونم … ! وقتی بخوای وایسی دیگه هیچی برات نمی مونه! حالم بهتر شد نوشتم! هولدن توصیه کرده بود که هیچ وقت هیچ چیز رو برای کسی تعریف نکنید چون دلتان برای آن تنگ خواهد شد! ولی بچه ها من سر گردونم! نه حیرانم! موندم! واموندم! بچه ها! نه! خدایا! خدایا!اِف 1! اِف 1!
وقتی جهان از ریشه جهنم و آدم از عدم و سعی از ریشه های یاس می آید ؛
وقتی که یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل می کند؛
باید به بی تفاوتی واژه ها و وازه های بی طرفی مثل نان دل بست؛
نان را از هر طرف بخوانی ، نان است
قیصر امین پور
نمی دونم شما ها دقت کردین یا نه! توی عکسایی که از مراسم تشییع قیصر امین پور چاپ شده بود یه چیز ناراحت کننده ای دیدم! یه زمانی که حتی به سن و سال بیست ساله من هم قد میده موقع تشییع جنازه همیشه شلوغ پلوغ و شیر تو شیر بوده که صد البته این اتفاق واسه تشییع آدمای معروف خیلی پر رنگ تر بوده!که هم بتونن زیر تابوت رو بگیرن و گفته قدیمی تر ها ده قدم باهاش راه برن! اما حالا تقریباً تمام اون آدمایی که در حال فشار آوردن و تنه زدن هستن یکی یه دونه گوشیه مجهز به دوربین فیلم برداری هم دستشونه تا بتونن فیلم بگیرن! خیلی زشت و ناراحت کننده بود به نظرم! آخه چه فایده ای داره؟ برای چی این کار رو می کنن؟ توی دانشگاه هم تا تقی به توقی می خوره همه یه دوربین در می آرن و دِ فیلم بگیر! یه دفعه توی اردیبهشت گذشته یکی از هم کلاسی ها چنان برای رسیدن به مراسم بزن بزن انجمن اسلامی می دویید و انقدر عجله داشت که دو بار خیلی بد خورد زمین و بلند شد من که فکر کردم حالا برای دفاع از عقیده اش این همه عجله داره، ولی وقتی دیدمش داشت با یکی از همین گوشی های موبایل وظیفه خطیر فیلم برداری رو انجام می داد
پ.ن: حالم هیچ خوب نیست دعا کنید برام که الان اصلا وقت مریض شدن ندارم

