You are currently browsing the monthly archive for اکتبر 2007.
1- یه مسئله ای که برای من یه مدت زیادیه سواله اینه که چطور همه می رسن این همه سریال های تلویزیون رو ببینن من نمی رسم؟ واقعا شما از کجا وقت پیدا می کنین؟ من جدا از دوستان و بچه های هم سن و سال و یکی دو سال این ور و اون ور یه عده آدم پر مشغله از قبیل پزشک و استاد دانشگاه و بعضا یه سری آدم با پست دولتی و یا مسئولیت اجتماعی سنگین می شناسم که الحق و والانصاف همه این سریال های تلویزیون رو حفظند! یعنی حفظ ها! و البته اینقدر براشون مهمه که پیگیرن! من نمی دونم چه جوریاست که همه تلویزیون می بینن و من نمیرسم! خب البته یه مسئله دیگه هم هست که مردم و یا این اقشار محترمی که در بالا نام برده شدند مطمئنا از لحاظ سطح درک یه مقداراتی بالا هستند! اصلا اگه بر فرض بخواهیم که سطح مردم عادی رو پایین تصور کنیم حداقل انتظار می ره این گروه های مردم سطح نرمال رو داشته باشن! ولی واقعا سواله که چطور این ها و ما ها می تونن و می تونیم که این خزعبلات رو تحمل کنیم! یعنی یه چیزی مثل این طنز چارخونه اینقدر آشغال و###$#^^&%&^&%$#%#(این ها فحشه!) هست که به شعور آدمی توهین می شه! اون وقت ببین این قشر دانشجو و استاد و دکترو وزیر و وکیل چه طور این فیلم رو هر شب می بینن و بعد می گن واه واه چه قدر مزخرفه! من که خوشم نیومد! و بعد هر شب سر یه ساعت خاص پای تلویزیون میشینن!تازه آهنگشم می خونن!
2- میدونین توی پست هایی که وسط هفته میذارم نمیشه زیاد مایه گذاشت! ولی من خیلیی دوست دارم توی یه پست راجع به کتاب ها حرف بزنم
3- یه اخلاق مزخرفی که من دارم اینه که دوست ندارم دوست هام یه سری دوست های دیگم رو بشناسن! پس تصمیم گرفتم لینک های آن طرف را حذف کنم
4- فردا بخیه دندونم رو هم می کشم و فکر کنم همه چی تموم شه انشاالله
1- گاهی وقتی به راه های کمک به مردم فکر می کنم و مثلا فکر می کنم اگه من بخوام مثل خیلی از آدم های به اصطلاح خیٍر به یه عده از مردم کمک کنم یا بهتره بگم به یه گروه از مردم که در شرایط بدی هستن کمکم کنم واقعا کدوم قشر رو انتخاب می کردم؟ منظورم اینه که مثلا معلولان، معتادانی که ترک کردن، بیماران سرطانی، تالاسمی….نون خشکی ها، آلونک نشین ها، دانش آموزان بی بضاعت، …. چی بگم آخه در ضمن هر کدوم از این گروه ها خودشون هم به گروه های دیگه تقسیم میشن! بعد هیچ وقت به جواب نمی رسم! حتی برای اشتغال زایی نمی دونم واقعا آدم باید به چه گروهی کمک کنه! من نمی دونم شاید اگه مثلا به این خیٍرین و بنگاه های خیریه شخصی نگاه کنیم خیلی از مواقع رد تجربه های شخصی توش دیده می شه! مثل خیرین موسسه معلولین رعد یا بهنام دهش پور یا آدمایی که به این بنگاه ها کمک می کنن! می دونم که این مطمئنا یک کاری نیست که از دست ما بر بیاد بلکه کار دولتیه ولی خوب هر وقت آدم فقر و فلاکت مردم رو می بینه واقعا دردش می آد!
2- شما ها می دونید چرا این طرح زوج و فرد رو ور نمی دارن؟
3- دیروز ناهار شکلات گلاسه کافه فرانسه رو خوردم! تعجب نکنین! دهنم سرویس شده! به عبارتی 2 دندان عقل کشیده ام! قیافه مان ورم کرده است! بخیه هم خورده است دهانمان! و درد هم می کند! و بد تر از همه اینه که باید بهتون اعتراف کنم که تبدیل به یه خون آشام اصیل شده ام! این انقدر خون اومد و من به دستور دکتر جان آنقدر قورتش دادم که دیگه واقعا نوشیدنی مورد علاقه ام انواع نوشابه ها با طمع و بوی خونه!اه! خودم حالم بد شد!
4-آهان کتاب ساربان سرگردان هم تموم شد! الان حال ندارم زیاد تایپ کنم! قول می دم نظرم رو حالم که
بهتر شد بگم و البته یه قسمتش هم خیلی خوشم اومد که حتما می ذارم شما هم بخونید!
5- نمی دونم چرا قسمت نمی شه من لینکدونی اون بغل رو درست کنم! نمی دونم!
6- برای کامنت گذاشتن توی وب من باید تمام قسمت های مورد سوال اعم از نام و یو آر ال و آدرس وبتون رو وارد کنید و البته فقط قیافشم معتبر باشه قبوله ;)
پ.ن: از صبح تا حالا دهنم و فکم کبود و سیاه شده و وحشتناک ورم کرده. با اعتماد به نفس تمام رفتم بیرون اونم مجتمع پایتخت و یه عالمه حرف زدم و سوال پرسیدم در مقابل نگاه مردم هم گفتم بزار هر جور دوست دارن فکر کنن مگه مهمه؟
پ.ن2: حالم خوش نیست بر من ببخشایید که پست های تک این جوری شد! البته فکر نکنم کسی در انتظارش هم به سر برده باشه
1- نمی دونم شاید اون عده از کسایی که من رو می شناسن یا فکر می کنن که می شناسن بدونن که من یه مدتی چه قدر واسه به دست آوردن یه سری چیزها تلاش می کردم یا دمه صد دفعه به دوست گرمابه و گلستانم می گفتم که آدم باید با این دست ها یه کاری بکنه! یادمه روزی پا گذاشتم توی سیاسی ترین دانشگاه ایران و تو حرف زدن با بچه ها گفتم اگه ما صدای اعتراضمون رو بلند نکنیم پس کی تغییر ایجاد کنه؟ روزی که محمود اومد دانشگاه وقتی دیدم یه عده چرا دارن داد و بیداد می کنن اون جا رو ول کردم اومدم بیرون! بلند کردن صدا شون(یه تعدادی) به نظرم اومد فقط می گفتن ایها الناس ببینین منم وجود دارم! روزی که یه نفره تدریس یار درسمون رو عوض کردم و فحش خوردم به کارم اعتقاد داشتم! وقتی که شب ها تب می کردم و اون همه درد می کشیدم فقط به این فکر می کردم که یه روزی منم یه سهمی توی تغییر کوچک دارم! هیچ وقت نمی گم اشتباه کردم! هیچ وقت نمی گم کاش نکرده بودم! هرگز نمی گم حیف از من! فقط می گم من لیاقت انجام این کار رو نداشتم! الان برام مهمه که دانشکده اوضاعش خرابه! برام مهمه که … برام مهمه ! دروغ چرا ؟ هنوز هم احساس مسئولیت می کنم! ولی نمی دونم دست خودم نیست یک سیب زمینی تمام عیار شدم! الان در بابا سیب زمینی شدن من همین بس که … ولش کنید زندگی من حماقت محضه!
2- من دل داری دادن بلد نیستم فکر کنم به جز یه سری حرف اعم از الهی بمیرم و من چی کار می تونم بکنم و پیشنهاد کمک و از این قبیل چیز دیگه ای بلد نیستم(البته واقعا از ته دلم میگما belive me)! یه سری آدم ها من نمی دونم شاید به خاطر مهربونیشونه یا شاید خونسردی شون که اینقدر به آدم آرامش می دن! خلاصه که من تو همون مدت و حتی هنوز هر وقت که وا می رم یه سری از دوستان دل داریم می دن ؛البته غیر از مام اند دَد اند اخوی؛ همشون هم حرفای قشنگ قشنگ می زنن!ولی خب معدود آدمایی هستن که واقعا حس آرامش بهم می دن! یعنی من حتی اگه گریه هم کنم یا داد بزنم آروم نمیشم ولی خب یه چند نفر خاصی که باشن خیلی خیلی مایه دل گرمین! من به هر حال نمی دونم این چند نفر طفلک چه گناهی کردن که گیر یه همچین موجود وحشتناکی مثل آبشار افتادن! می بینین زندگی من پر از خودخواهی های این چنینی یه!
3- دیگه اینکه کتاب “ساربان سرگردان” سیمین دانشور رو خریدم! دارم می خونم! هستی و مراد و سلیم رو توی جزیره سرگردانی شناختم! و حالا این یکی ادامه همون کتابه! وقتی خوندم بیشتر راجع بهش می نویسم!
4- من وقتی که یه کتاب یا یه چیز “های تِک” یا دیجیتال بخرم(واسه خودم یا کسی فرقی نداره!) حسابی کیفم کوکه! البته اینجا یه تناقضی هم هست که این لذت رو به قله به حضیض می آره! اونم اینکه من از خرید کردن متنفرم! حاضرم برم بمیرم ولی نرم مثلا یه مانتو یا کفش یا حتی کتاب و CD بخرم! ولی خب اگه یه موفع رفتم خریدم و مثلا حتی یه mouth خریدم تا سه چهار روز شارژم! و خب وقتی می بینم بعضی از بچه ها با چه ذوقی باهام راجع به خریدن ریمل حرف می زنن قبل از اینکه ور ایرادگیر ذهنم به پستی نسوان ایران و این چیزها حتی بخواد اشاره کنه ور ِ مهربون ذهنم علاقه خودم رو نشونم میده و می گه به صرف تفاوت سلایق به کسی ایراد نگیر!
5- راستی استاد عزیز من هنوز هم درست بلد نیستم از singleton استفاده کنم! هر چند خیلی وقت فهمیدم چیه!
6- احتمالا پست بعدی رو یه پست تکنولوژیک می ذارم! نظرتون چیه؟ اگه حسش بیاد یه ترجمه و تالیف می ذارم! اهم اهم! خواستین امضا هم میدم
1- خب! شروع می کنیم!
2- من یه قسمت توی قلبم دارم مخصوص آدم های دوست داشتنی! یه جایی که هر قسمت قلبم رو که پیش یه آدم جا می زارم یه لیست درست کردم توش تیک می زنم! امروز داشتم فکر می کردم که کجاها یه تیکه از قلبم رو جا گذاشتم! خب در کمال تعجب دیدم که بیشترش (که البته بگم زیاد نیست!)پیش معلم هام یا استادهام یا کسایی که به هر جهت به من توی یه محیط آموزشی مثل کلاس و … جا مونده! و البته بیشتر دل شکستن ها و اذیت شدن هام از دست یه سری دیگه توی همین محیط های آموزشی بوده! خب من نمی دونم این چه حکمتیه! ببینین منظورم عاشق شدن یا حتی علاقه نیست! فقط منظورم دوست داشتن و دوست داشتنی بودنه! خلاصه که نمی دونم چه حکمتیه!
3- خب دیگه شب عیده! من دلم عروسی می خواد!
4- دیگه دیگه که من قول دادم این ترم معدل الف بیارم! اینجا نوشتم تا ببینم چی میشه!
5- من توی خیلی زمینه ها یبق و بوقم ها! پیش خودمون باشه من تقریبا توی زمینه آهنگ خارجی و خواننده های خارجی پرتم اصلا! البته این طوری هم نیست که سلندیون رو جای امینم بهم غالب کنید ها! در ضمن توی فارسیه اش هم همچین حالیم نیست ولی باز اوضاع بهتره!
6- این دفعه کم نوشتم ! فکر کنم حرفام خشکیده توی این وبلاگ جدید! فعلا خداحافظ!
بعد از مدت ها نوشتن توی وبلاگی که خواننده های زیادی پیدا کرده و کسی اسم واقعی نویسنده اش رونمی دونه جایی که کلی خواننده داره که به قسمتی از من آشنا هستن که خود خودم بودم و هستم دوست دارم اینجا همون طوری وانمود کنم که توی دنیای واقعی مون هستم نه اون تصوراتی که از خودم دارم ! دوست دارم اینجا به تصورات شما دامن بزنم دوست دارم اینجا اون طوری وانمود کنم که شما ها من رو سراغ دارین! خود بداخلاق بداخم لوس و ننر خودم! آره اینجا رو برای دل شما آشناها بیشتر می نویسم! برای دوستام! دوست دارم بعضی وقت ها بین دلم و رفتارم قیاس کنم! دوست دارم به هر حال حرفایی رو به شما ها بزنم که تا حالا نزدم! گاهی دلم می گیره از حرف هایی که نگفتم! خلاصه خیلی غمگین یا رماتنیک نیست اوضاع! هیچی فقط می گم که اینجا منم من و افکاراتم درست رو به روی شما نامحرم های عزیز! پس توقع روراستی از من نداشته باشین! من اینجا هیچ تعهدی ندارم فقط یک تجربه جدید با وقتی محدود!
